کم بود فرصت داشتن جهان پر رنگی که بوی زنبق و طعم ته دیگ های برشته و صدای نیایش سحرگاهانه ات را میداد.
کم بود صدا و صحبت و فراغت و سیاحت
کم بود بوی کتلت های به طعم دستانت
خیارهای ترد از طرافت وجودت
توت های شیرین از گرمی قلبت
و نان و پنیرهایی که لقمه هایی از وجودت بودند
کم بود سهم من از جهانی که با تو شکل دیگری داشت
کم بود فرصت دردهایی که با نوازش دست مهربان تو درمان میشد
کم بود دردهایی که از تنگنای زندگی سختمان کشیدم
کم بود درک من از دریای نگرانی چشمانت
و حالا از میان همه آنچه ماند،
کمبود همه آنچیزهایی هست که کم بود
کم است هر آنچه باید در من قلیان کند
بی تو
هوا کم است و پر از کمبودهایی که با هیچ هست شدنی جبران شدنی نیست...
برچسب:
نویسنده: میلاد میرزاپور